خانه
گاما

درسنامه آموزشی از من تا خدا (تربیت دینی) کلاس نهم

درس 12: پایان یک ماجرا

بازدید1/3 K
تاریخ بروزرسانی1405/08/2

پدرم به برادرانم گفت که به رحمت خدا امید ببندند و به‌دنبال یوسف و بنیامین بروند. بنابراین، برادرانم برای بار سوم به مصر آمدند و همین‌که وارد شدند، گفتند: «ای عزیز مصر! ما و خانواده‌مان در رنج و اندوه هستیم. چیز زیادی نداریم به تو بدهیم تا در برابرش آذوقه بگیریم، اما تو در برابر همین اندک، بر ما ببخش و به ما آذوقه کاملی بده؛ خدا کسانی را که صدقه می‌دهند، دوست دارد».

بعد هم نامه‌ای از پدر به من دادند. در حالی که بنیامین در کنارم بود، نامه را خواندم. پدر در نامه از شرایط خودش گفته بود و از غمی که به‌خاطر از دست دادن پسرش یوسف بر دل او نشسته است. نوشته بود هم بنیامین را آزاد کنم و هم آذوقه کامل به خانواده‌اش بدهم. من نامه را بوسیدم و بر چشمم گذاشتم و گریه کردم. به‌قدری اشک ریختم که پیراهنم تر شد.

برادرانم از حالی که بعد از خواندن نامه به من دست داده بود، تعجب کردند. دیگر وقت کنار زدن پرده از روی حقیقت و معرفی خودم بود. چشم در چشم برادرانم دوختم و گفتم: «آیا شما می‌دانید در گذشته از سر جهالت، با یوسف و برادرش چه کردید؟»

برادرانم از این حرف حیرت کردند، مرا شناختند و گفتند: «آیا تو یوسفی؟» گفتم: «من یوسفم و این هم بنیامین برادرم. خداوند بر ما منت گذاشت و ما را به هم رسانید»

برای اینکه خیال نکنند خدا تنها به من چنین لطفی کرده است، قاعدهٔ عمومی خدای مهربانم را به آن‌ها گوشزد کردم و گفتم هر کسی تقوای الهی داشته باشد و در مسیر زندگی صبر پیشه کند، حتماً خدا او را به پیروزی و موفقیت می‌رساند.

إِنَّهُ مَنْ یَتَّقِ وَ یَصْبِرْ فَإِنَّ اللَّهَ لَا یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ (یوسف، آیهٔ 90)
«هر کسی تقوای الهی داشته باشد و صبر پیشه کند، [خدا به او کمک خواهد کرد] و خدا پاداش انسان‌های نیکوکار را از بین نمی‌برد.»

وقتی به خدا ایمان داشته باشی، تقوای الهی را هم رعایت می‌کنی.

- تقوا داشتن به چیست؟

به اینکه به امر و نهی خدا توجه کنی. اگر تو را به کاری امر کرده، آن را انجام بدهی و اگر از کاری نهی کرده، آن را انجام ندهی.

وقتی به حکمت خدا و یاری او ایمان داشته باشی، بر مشکلات صبر می‌کنی، زیرا می‌دانی در پسِ پردهٔ هر مشکلی، حکمتی نهفته است و خدا تو را در مشکلات تنها رها نمی‌کند.

- من اگر جای تو بودم، برادرانم را سرزنش می‌کردم و با استفاده از قدرتم از آن‌ها انتقام می‌گرفتم.

اما من این کار را نکردم. سرزنش کردن به‌ویژه نسبت به فرد پشیمان، کار انسان‌های بزرگوار نیست و در زندگی انسان نتایج بدی به بار می‌آورد.

امیرمؤمنان علی (ع):
«هر کسی دیگران را به‌خاطر چیزی سرزنش کند، خودش به همان مبتلا می‌شود.»

برادرانم از سویی حیرت‌زده بودند و از سوی دیگر، خجالت‌زده. اما لطف خدا شامل حالشان شد و در لحظه‌ای تمام اتفاقات کودکی مرا از نظر گذراندند و به قضاوتی درست رسیدند و آن را به زبان آوردند: «به خدا قسم که خدا تو را بر ما برتری داد و حتماً ما خطاکار بودیم»

- باید کاری می‌کردی بیشتر خجالت بکشند.

برعکس، وقت بخشش بود. وقتی تو در اوج قدرت هستی و دیگری در نهایت ضعف، اگر انتقام بگیری که هنر نکرده‌ای. جوانمرد کسی است که با وجود قدرت بر انتقام، ببخشاید و حتی سرزنش هم نکند. خدا هم پاداش این کار را حتماً می‌دهد و از خطاهایش می‌گذرد.

... وَ لْیَعْفُوا وَ لْیَصْفَحُوا أَلَا تُحِبُّونَ أَنْ یَغْفِرَ اللَّهُ لَکُمْ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ (نور، آیهٔ 22)
«و باید عفو کنند و چشم بپوشند. آیا دوست ندارید خداوند شما را ببخشد؟ و خداوند آمرزنده و مهربان است.»

جواب ایستگاه تفکر صفحه 171 کتاب از من تا خدا نهم | بخشش و گذشت حضرت یوسف

 

به نظر شما انسان چگونه باید به زندگی نگاه کند و چه ویژگی‌های اخلاقی باید داشته باشد که بتواند در چنین شرایطی، لااقل کمی شبیه به حضرت یوسف رفتار کند؟
انسان باید به زندگی با اعتماد به خدا و امید به رحمت او نگاه کند و بداند سختی‌ها می‌توانند بخشی از مسیر رشد و خیر باشند. همچنین باید صبر، تقوا، گذشت، کنترل خشم و پرهیز از انتقام‌جویی داشته باشد؛ یعنی حتی وقتی قدرت مقابله دارد، اگر طرف مقابل پشیمان شده است، بتواند او را ببخشد و سرزنش نکند.

من خیلی زود در جواب برادرانم گفتم: «امروز هیچ ملامت و سرزنشی برای شما نیست. خدا شما را می‌بخشد که او مهربان‌ترین مهربان‌هاست»

قُلْ یَا عِبَادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلَیٰ أَنْفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعًا إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ  (زمر، آیهٔ 53)
«ای پیامبر، [به بندگانم] بگو: ای بندگان من که بر خود اسراف و ستم کرده‌اید! از رحمت خداوند نومید نشوید که خدا تمام گناهان را می‌آمرزد، به راستی که او آمرزنده و مهربان است.»

وقتی خدای من با بندگان توبه‌کارش مهربانانه برخورد می‌کند، چرا من این کار را نکنم؟

نباید وقت را تلف می‌کردم. یکی از پیراهن‌هایم را به برادرانم دادم و گفتم: «برگردید و این پیراهن را روی چشم‌های پدرم بگذارید تا بینایی‌اش را به دست آورد. سپس همگی با هم به مصر بیایید تا همین‌جا زندگی کنید.»

- هم آن‌ها را بخشیدی و هم از آن‌ها خواستی که بیایند با تو زندگی کنند. به نظرم این سطح از مهربانی فقط با بندگی در پیشگاه خدای مهربان به دست می‌آید.

برادرانم بار سفر بستند و به کنعان برگشتند. همین که کاروان آن‌ها از مصر فاصله گرفت، پدرم در کنعان به اطرافیانش گفته بود بوی پسرش یوسف به مشامش می‌رسد و آن‌ها هم به پدر گفته بودند تو هنوز در گذشته سیر می‌کنی و به خیالت یوسف زنده است.

وقتی کاروان به کنعان رسید، یکی از آن‌ها خودش را با سرعت به پدرم رساند، خبر زنده بودن مرا به او داد و پیراهنم را بر صورتش انداخت و همان‌وقت بینایی پدرم برگشت.

پدرم پس از سال‌ها اندوه، خوشحال شد و لبخندی از عمق جان بر لبش نشست. او با لحنی که شوق در آن موج می‌زد، خطاب به همه گفت: «به شما نگفتم من از خدا چیزهایی می‌دانم که شما نمی‌دانید؟»

خدا را شکر که برادرانم واقعاً پشیمان شده بودند. آن‌ها با صدایی که شرمندگی و پشیمانی در آن موج می‌زد، به پدرم گفتند: «پدر، ما خطاکاریم. تو از خدا برایمان طلب بخشش کن». پدرم با مهربانی به آن‌ها گفت: «از خدای مالک و مدبرم برای شما طلب بخشش خواهم کرد که او بخشنده و مهربان است.»

روزها یکی پس از دیگری گذشت و خبردار شدم کاروان کنعان نزدیک مصر شده است. به استقبال آن‌ها رفتم. کاروان به دروازهٔ مصر رسید. پدر و مادرم را دیدم؛ هر دو را در آغوش کشیدم و با توکل به خدا، وعدهٔ یک زندگی امن در مصر را به آن‌ها دادم.

به طرف کاخ حرکت کردیم و وقتی که وارد شدیم، پدر و مادرم را بر تختی که خودم روی آن می‌نشستم، نشاندم. ماجرای این سال‌ها را مرور کردیم؛ عظمت و قدرت خدا چنان آن‌ها را تحت تأثیر قرار داد که برادران و پدر و مادرم به سجده افتادند. یاد خوابی افتادم که در کودکی دیده و برای پدر تعریف کرده بودم. رو کردم به پدرم و گفتم: «پدر جان! این تعبیر خوابی است که قبلاً دیده بودم و حالا خدای مالک و مدبر من آن را به حقیقت رساند». لبخند شیرینی بر لبان پدرم نشست و من ادامه دادم: «خدا با من به نیکی رفتار کرد؛ مرا از زندان بیرون آورد و بعد از آنکه شیطان رابطهٔ من و برادرانم را به هم زد، شما را از منطقه‌ای بیابانی به نزد من آورد. خدای مالک و مدبر من، اراده‌اش را بر هر چیزی که بخواهد، مسلط می‌کند. زیرا او دانا و حکیم است».

- می‌شود بگویی در کودکی چه خوابی دیده بودی؟

شبی خواب دیدم یازده ستاره و یک خورشید و یک ماه در برابرم به سجده افتاده‌اند. وقتی خوابم را برای پدرم تعریف کردم، به من گفت: «پسرکم، خوابت را برای برادرانت تعریف نکن. می‌ترسم نقشه‌ای برایت بریزند. بالاخره شیطان است و وسوسه‌هایش. او دشمن آشکار انسان است». پدرم آن روز گفت: «خدا تو را از میان بندگانش به پیامبری انتخاب می‌کند و به تو دانش تعبیر خواب را یاد می‌دهد و نعمت را بر تو و بر خاندان یعقوب کامل می‌کند».

- از ابتدای قصه چقدر برای تو حرص خوردم و چقدر آرزو کردم که کاش من قصهٔ زندگی‌ات را می‌نوشتم. حالا که قصه به پایان رسیده، می‌بینم زیباتر از این نمی‌شد. امیدوارم من هم مثل تو تلاش کنم و به علم و حکمت خدا ایمان بیاورم.

انسان وقتی به علم، حکمت و مهربانی خدا ایمان داشته باشد، به او اعتماد می‌کند. من وقتی زندگی‌ام را مرور کردم و دیدم چقدر خدا در حقم لطف کرده است، دیگر تاب نیاوردم و پیش همه با خدا مناجات کردم و گفتم: «خدای مالک و مدبر من! این تو بودی که به من حکومت مصر را دادی و تو بودی که تعبیر خواب را یادم دادی. تو که آفریننده آسمان‌ها و زمین هستی و مولا و سرپرست من در دنیا و آخرت. خدایا کاری کن روزی که از دنیا می‌روم، تسلیم تو و فرمان‌های تو باشم و مرا به بندگان صالح خودت ملحق کن».

- راستی، عاقبت زلیخا چه شد؟

مدت‌ها بعد از اینکه همسرش از دنیا رفت، مرا دید و گفت: «خدایی را سپاس می‌گویم که پادشاهان را به‌خاطر گناهانشان برده کرد و بردگان را به‌خاطر طاعتشان پادشاه کرد. او از گذشتهٔ خود توبه کرد و خدا هم به من دستور داد با او ازدواج کنم.»

جواب ایستگاه تفکر صفحه 174 کتاب از من تا خدا نهم | تحقق وعده الهی در سرنوشت حضرت یوسف

 

عبارت قرآنی «وَعْدَ اللَّهِ حَقًّا» با کدام قسمت از درس دوازدهم و پایان سرنوشت حضرت یوسف ارتباط دارد؟ در این‌باره گفت‌وگو کنید.
با تحقق خواب دوران کودکی حضرت یوسف ارتباط دارد. یوسف سال‌ها سختی، بردگی، تهمت و زندان را پشت سر گذاشت، اما در پایان به مقام و عزت رسید، خانواده‌اش دوباره کنار او جمع شدند و همان خوابی که در کودکی دیده بود، به حقیقت پیوست. این ماجرا نشان می‌دهد که وعده خدا حق است و اگر انسان با ایمان، تقوا و صبر در مسیر درست بماند، خدا پاداش او را تباه نمی‌کند.

جواب سخنی با والدین صفحه 174 کتاب از من تا خدا نهم | درمان تنبلی و آموزش مدیریت اقتصادی به فرزند

 

چرا تنبلی امروز فرزندمان در آینده خطرناک می‌شود و چگونه مدیریت اقتصادی را به او یاد بدهیم؟
جواب: تنبلی اگر به عادت تبدیل شود، مسئولیت‌پذیری، پشتکار و استقلال فرزند را در آینده کاهش می‌دهد. بهتر است کارهای متناسب با سن او را به خودش بسپاریم، زمان استفاده از تلفن همراه و سرگرمی را مدیریت کنیم و تلاش منظمش را تشویق کنیم. برای آموزش مدیریت اقتصادی نیز می‌توانیم مبلغی مشخص به‌عنوان پول توجیبی در اختیارش بگذاریم و از او بخواهیم آن را میان هزینه، پس‌انداز و کمک به دیگران تقسیم کند؛ بدون اینکه هر بار کمبود پولش را بی‌قیدوشرط جبران کنیم.

قصه: راز توفیقات من

بنده اگر در زندگی خود در هر زمینه‌ای توفیقاتی داشته‌ام، وقتی محاسبه می‌کنم، به نظرم می‌رسد که این توفیقات باید نتیجهٔ کار نیکی باشد که من به یکی از والدینم کرده‌ام.

چشم مرحوم پدرم در سنین پیری دچار بیماری شد. بنده که آن‌وقت در قم بودم، به مشهد آمدم و دیدم چشم ایشان نیاز به درمان دارد. به پزشک مراجعه کردم و بعد برای تحصیل به قم برگشتم. باز ایام تعطیلی شد و مجدداً به مشهد رفتم و کمی به ایشان رسیدگی کردم و دوباره برای تحصیلات به قم برگشتم.

معالجه پیشرفتی نمی‌کرد. سال 1343 بود که ناچار شدم به تهران بیایم، چون معالجات در مشهد جواب نمی‌داد. امیدوار بودم پزشکان تهران، چشم ایشان را درمان کنند، اما چندین پزشک، ما را مأیوس کردند و گفتند: «هر دو چشم ایشان معیوب شده و قابل معالجه و قابل اصلاًح نیست»

البته بعد از دو سه سال، یک چشم ایشان معالجه شد و تا آخر عمر هم چشمشان می‌دید، اما در آن زمان، اصلاً نمی‌دید و باید دستشان را می‌گرفتیم و راه می‌بردیم. برای همین برای من غصه درست شده بود. اگر پدرم را رها می‌کردم و به قم می‌آمدم، ایشان مجبور بود گوشه‌ای در خانه بنشیند و قادر به مطالعه و رفت‌وآمد و هیچ کاری نبود و این برای من خیلی سخت بود. ایشان با من هم انس خاصی داشت. با من پیش پزشک می‌رفت و برایش آسان نبود که با دیگران برود. بنده وقتی نزد ایشان بودم، برایشان کتاب می‌خواندم و با هم بحث علمی می‌کردیم و از این رو، با من مأنوس بود. برادرهای دیگر این فرصت را نداشتند و یا میسر نمی‌شد.

به‌هرحال، من احساس کردم اگر ایشان را در مشهد تنها رها کنم و خودم برگردم و به قم بروم، ایشان به یک انسان بیکار تبدیل می‌شود و این مسئله برای ایشان بسیار سخت بود. برای من هم خیلی ناگوار بود. از طرف دیگر، اگر می‌خواستم ایشان را همراهی کنم و از قم دست بردارم، این هم برای من غیرقابل‌تحمل بود، زیرا که من با قم انس گرفته بودم و تصمیم گرفته بودم تا آخر عمر در قم بمانم و از قم خارج نشوم.

اساتیدی که من آن زمان داشتم - به‌خصوص بعضی از آن‌ها - اصرار داشتند من از قم نروم. می‌گفتند اگر تو در قم بمانی، ممکن است برای آینده مفید باشی و خود من هم خیلی دلبسته بودم که در قم بمانم.

بر سر یک دوراهی گیر کرده بودم. این مسئله، در اوقاتی بود که ما برای معالجه ایشان به تهران آمده بودیم. من روزهای سختی را در تردید گذراندم. روزی خیلی ناراحت بودم و شدیداً در نگرانی و اضطراب به سر می‌بردم. به سراغ یکی از دوستانم که در همین چهارراه حسن‌آباد تهران منزلی داشت، رفتم.

عصر تابستانی بود که من به منزل ایشان رفتم و قضیه را برایش تعریف کردم. گفتم که من خیلی دلم گرفته و ناراحتم. من دنیا و آخرتم را در قم می‌بینم؛ اگر اهل دنیا باشم، دنیای من در قم است. اگر اهل آخرت هم باشم، آخرت من در قم است. من باید از دنیا و آخرتم بگذرم که با پدرم بروم و در مشهد بمانم.

دوستم کمی فکر کرد و گفت: «شما بیا کاری بکن. برای خدا از قم دست بکش و برو در مشهد بمان. خدا دنیا و آخرت تو را می‌تواند از قم به مشهد منتقل کند.»

فکری کردم و دیدم عجب حرفی است. انسان می‌تواند با خدا معامله کند. من تصور می‌کردم دنیا و آخرت من در قم است. دیدم این حرف خوبی است و به‌خاطر خدا، پدر را به مشهد می‌برم و پهلویش می‌مانم. خدای متعال هم اگر اراده کرد، می‌تواند دنیا و آخرت من را از قم به مشهد بیاورد. 

دلم باز شد و ناگهان ازاین‌رو به آن‌رو شدم؛ یعنی کاملاً راحت شدم و همان لحظه تصمیم گرفتم و با نشاط و آسودگی خاطر به منزل آمدم. والدین من دیده بودند که چند روزی است ناراحتم. تعجب کردند که من خوشحالم. گفتم: «من تصمیم گرفتم به مشهد بیایم». آن‌ها هم اول باورشان نمی‌شد. از من بعید می‌دانستند که از قم دست بکشم. به مشهد رفتم و خدای متعال توفیقات زیادی به ما داد. به هر حال، به‌دنبال کار و وظیفه خود رفتم. اگر بنده در زندگی توفیقی داشتم، اعتقادم این است که ناشی از همان نیکی و بری است که به پدر، بلکه به پدر و مادرم، انجام داده‌ام. این قضیه را گفتم برای اینکه شما توجه کنید که این مسئله، چقدر در پیشگاه پروردگار مهم است.

جواب ایستگاه تفکر صفحه 178 کتاب از من تا خدا نهم | نمونه‌های احترام به پدر و مادر

 

دو نمونه از رفتارهای احترام‌آمیز به پدر و مادرتان را که در زندگی شما نمود بیشتری دارد، بیان کنید.
1- با پدر و مادرم با احترام صحبت می‌کنم و از بلند کردن صدا یا بی‌ادبی در برابر آن‌ها پرهیز می‌کنم.
2- در کارهایشان به آن‌ها کمک می‌کنم و تا جایی که بتوانم خواسته‌هایشان را با روی خوش انجام می‌دهم.

احکام: نردبان موفقیت

غروب جمعه دلم گرفته بود. به چند نفر از دوستانم زنگ زدم که با هم برویم به گلزار شهدا. خیلی زود قرار و مدارمان جفت‌وجور شد و حرکت کردیم. به گلزار شهدا که رسیدیم، حاج‌آقای محمدی را دیدیم که کنار مزاری نشسته بود. جلو رفتیم و سلام کردیم. حاج‌آقا با چشمانی پر از اشک جواب داد. وقتی نشستم، روی سنگ مزار را خواندم: «شهید محمدحسین محمدی، فرزند احمد». از حاج‌آقا پرسیدم: «ایشان با شما نسبتی دارند؟»

حاج‌آقا گفت: «پدرم هستند». عجب! من نمی‌دانستم حاج‌آقا فرزند شهید است. یک‌دفعه چشمم دوید به سمت مزار کناری و دیدم روی آن نوشته: «شهید احمد محمدی، فرزند علی». گفتم: «ایشان هم با شما نسبتی دارند؟» حاج‌آقا گفت: «پدربزرگم هستند». خیلی برایم عجیب‌تر شد. حاج‌آقا هیچ‌وقت نگفته بود پدر و پدربزرگش شهید شده‌اند.

چشمم دوباره به‌سوی سنگ‌نوشته‌های مزار کشیده شد. دیگر داشتم شاخ در می‌آوردم. تاریخ شهادت هر دو، در یک روز بود. حاج‌آقا تعجب مرا که دید، گفت: «پدرم که می‌خواست به جبهه برود، پدربزرگم دلش نیامد در خانه بماند. پس همراه پدرم رفت. بعد از چند وقت، هر دو در یک روز شهید شدند. پدر و پدربزرگم خیلی همدیگر را دوست داشتند. احترامی که پدرم به پدرش می‌گذاشت، شگفت‌آور بود. به نظرم شهادت، مزد احسانی بود که به والدینش کرد».

گفتم: «مگر چه‌کار می‌کرد؟» حاج‌آقا گفت: «من هفت هشت سال داشتم که این دو شهید شدند. همین اندازه یادم هست که هر وقت پدربزرگم به خانه ما می‌آمد، پدرم تمام‌قد پیش پایش بلند می‌شد. هیچ‌وقت ندیدم صدای پدرم بالاتر از صدای پدربزرگم برود. هر وقت پدربزرگم دستوری به پدرم می‌داد، او با روی گشاده استقبال می‌کرد. هیچ‌گاه ندیدم جلوتر از پدربزرگم راه برود. تا احساس می‌کرد پدربزرگم چیزی لازم دارد، قبل از اینکه چیزی بگوید، پدرم آن را فراهم کرده بود. محبت کردن را از والدینش دریغ نمی‌کرد و دست آن‌ها را می‌بوسید. پدر و مادرش هم از ته دل برای او دعا می‌کردند. پدرم می‌گفت من این کارها را از رفتار پدرم با پدربزرگم یاد گرفته‌ام».

گفتم: «ولی قبول کنید در زندگی آدم اختلاف و دعوا با پدر و مادر عادی است. اگر باید این‌طور باشیم که شما می‌گویید، وضع ما خیلی خراب است».

حاج‌آقا گفت: «خدا احترام و نیکی به والدین را واجب کرده است. حتی در قرآن اولین دستوری که بعد از توحید داده، احسان به پدر و مادر است.»

وَ قَضَیٰ رَبُّکَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِیَّاهُ وَ بِالْوَالِدَیْنِ إِحْسَانًا ...  (اسراء، آیهٔ 23)
«و پروردگارت فرمان داده جز او را نپرستید و به پدر و مادر نیکی کنید.»

مهرداد گفت: «یعنی مثل نماز و روزه واجب است؟» حاج‌آقا گفت: «بله، مثل نماز و روزه، یعنی اگر کسی به پدر و مادرش احترام نگذارد، کار حرامی انجام داده است. داد کشیدن سر پدر و مادر جایز نیست. اخم‌آلود و خشمگین نباید به آن‌ها نگاه کرد. نباید آن‌ها را طوری صدا بزنیم یا درخواستمان را طوری با آن‌ها مطرح کنیم که حرمتشان شکسته شود. در یک کلمه نباید کاری کنیم که پدر و مادر ناراحت و اذیت شوند».

حرف حاج‌آقا را قطع کردم و گفتم: «آمدیم و آن‌ها دستوری دادند که برخلاف دستور خدا بود و گفتند اگر انجامش ندهی، از دستت ناراحت می‌شویم. آن‌وقت چه‌کار کنیم؟»

حاج‌آقا گفت: «اینکه جوابش معلوم است. از هیچ بنده‌ای در حرف و دستوری که مخالفت با خدا به حساب می‌آید، نباید اطاعت کرد. اما در همین موارد هم نباید مخالفت همراه با بی‌احترامی باشد».

حاج‌آقا بلند شد و ما هم بلند شدیم. بعد با هم در میان مزار شهدا قدم زدیم. حاج‌آقا گفت: «بچه‌ها! یک نکته را هیچ‌وقت فراموش نکنید. این یک قانون است: خدا به کسانی که به پدر و مادرشان نیکی می‌کنند، به‌صورت ویژه کمک می‌کند. اگر دنبال دنیا هستید، به پدر و مادرتان نیکی کنید و اگر دنبال آخرت هستید، باز هم به پدر و مادرتان نیکی کنید. نیکی کردن یعنی به آن‌ها احترام بگذارید، محبت کنید، خدمت کنید و تا می‌توانید به حرفشان گوش کنید.»

مهرداد از حاج‌آقا پرسید: «کسی که تاکنون با پدر و مادرش خوب رفتار نکرده، اگر ازاین‌پس رفتارش را درست کند، خدا قبول می‌کند؟» حاج‌آقا ایستاد و ما هم ایستادیم. بعد رو به مهرداد کرد و گفت: «در درگاه خدا ناامیدی معنا ندارد. کسی که با پدر و مادرش بد برخورد کرده، اگر از آن‌ها عذرخواهی کند و رفتارش را اصلاًح کند، خدا هم او را می‌بخشد».

حاج‌آقا نکته‌ای به حرف‌هایش اضافه کرد که برایم جالب بود. او گفت: «درست است که بی‌توجهی به احسان به والدین، عقوبت بدی هم در دنیا و هم در آخرت دارد، اما اگر پدر و مادر هم در تربیت فرزندانشان کوتاهی کنند، باید پیش خدا پاسخ‌گو باشند.»

جواب سؤالات پایان درس 12 صفحه 181 کتاب از من تا خدا نهم | صبر، تقوا و نیکی به والدین

 

1- بر اساس آیه «إِنَّهُ مَنْ یَتَّقِ وَیَصْبِرْ فَإِنَّ اللَّهَ لَا یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ» شرط موفقیت در مسیر الهی چیست؟ توضیح دهید.
شرط موفقیت در مسیر الهی تقوا و صبر است؛ یعنی انسان به دستورهای خدا عمل کند، از گناه دوری کند و در سختی‌ها و مشکلات استقامت داشته باشد. خدا نیز پاداش نیکوکاران را از بین نمی‌برد.

2- اگر خدا می‌خواست هر بنده‌ای را خیلی زود به‌خاطر گناهی مؤاخذه کند، چه اتفاقی می‌افتاد؟
اگر خدا می‌خواست هر بنده‌ای را بلافاصله به‌خاطر گناهش مجازات کند، تقریباً هیچ انسانی روی زمین باقی نمی‌ماند؛ اما خدا به بندگان مهلت می‌دهد تا فرصت توبه و بازگشت داشته باشند.

3- لازمهٔ اعتماد به خدا چیست؟
لازمهٔ اعتماد به خدا، ایمان به علم، قدرت، حکمت و مهربانی او است؛ یعنی باور داشته باشیم خدا از حال ما آگاه است، توان انجام هر کاری را دارد و کارهایش بر اساس حکمت است.

4- جایگاه نیکی به پدر و مادر در قرآن چگونه است؟
نیکی به پدر و مادر در قرآن جایگاه بسیار بالایی دارد؛ به‌گونه‌ای که پس از فرمان به پرستش خدا، دستور به احسان و نیکی به والدین آمده است.

5- اگر والدین برخلاف دستور خدا دستوری بدهند، وظیفه فرزند چیست؟
اگر والدین دستوری بدهند که برخلاف فرمان خدا باشد، نباید از آن دستور اطاعت کرد؛ اما حتی در این حالت نیز باید احترام پدر و مادر حفظ شود و مخالفت با بی‌احترامی همراه نباشد.

جواب فعالیت‌های عملکردی صفحه 182 کتاب از من تا خدا نهم | تبرک و تلنگر پایانی داستان یوسف

 

تدبر (فردی/گروهی)
شیعیان وقتی به چیزی که نشانی از اهل‌بیت دارد، مانند ضریح حرم امامان، احترام می‌گذارند و آن را می‌بوسند، مورد انتقاد قرار می‌گیرند و کارشان شرک به خدا معرفی می‌شود. با تدبر در آیات 93 و 96 سوره یوسف، بگویید آیا این انتقاد می‌تواند صحیح باشد؟
جواب: خیر. در این آیات، پیراهن حضرت یوسف بر چهره حضرت یعقوب قرار گرفت و به اذن خدا بینایی او بازگشت. بنابراین، احترام گذاشتن و تبرک جستن به چیزی که با بندگان برگزیده خدا ارتباط دارد، به‌خودی‌خود شرک نیست؛ زیرا شیعیان ضریح یا اشیا را خدا نمی‌دانند و برای آن‌ها قدرتی مستقل از خدا قائل نیستند، بلکه اثر و شفا را از جانب خدا می‌دانند.

ارائه چند دقیقه‌ای (فردی)
اکنون که به پایان داستان یوسف پیامبر رسیدیم، تصور کنید تلنگر نهایی این ماجرا با شماست. آنچه را شنیده و آموخته‌اید، در قالب یک تلنگر بنویسید و آن را در کلاس بخوانید. در پایان، به نوشته یکدیگر امتیاز دهید.
نمونه جواب دانش‌آموز: داستان حضرت یوسف به من آموخت که هیچ سختی همیشگی نیست و خدا از رنج‌ها و انتخاب‌های ما آگاه است. اگر در زمان دشواری صبر و تقوا داشته باشیم، در هنگام قدرت اهل بخشش باشیم و از رحمت خدا ناامید نشویم، می‌توانیم پایان زیبایی برای زندگی خود بسازیم. بهتر است به‌جای انتقام، خطای دیگران را در صورت پشیمانی ببخشیم و به پدر و مادرمان نیکی کنیم.

درس 12: پایان یک ماجرا